دستانم پینه بست
از بس به ریسمان چاه آسمان آویختم و
باران بیرون کشیدم
............
رهایش میکنم!
پشت سد دلم بیش از حد آب جمع شده!
...................
مراقب ترکهای سد
و دست
باید بود!
...........................
دستانم پینه بست
از بس به ریسمان چاه آسمان آویختم و
باران بیرون کشیدم
............
رهایش میکنم!
پشت سد دلم بیش از حد آب جمع شده!
...................
مراقب ترکهای سد
و دست
باید بود!
...........................
با تشکر از اثرانگشت و امضای عزیز در(فصل گستاخی) که منو به این بازی دعوت کردند!
..............................................
زندگی پر است ازآرزوهای رنگ و وارنگ دست یافتنی و گاه نیافتنی!........
و آغازها و آرزوها انگیزه و محرکند برای (بودن) و زندگی کردن!
این هم چند آرزو از آرزوهای سپیده! .....
آرزوی جاری بودن همیشگیه صلح . آرامش .صفا و وفا بین تمام آدمها .......
آرزوی اینکه هیچ هدیه ای غیر از مهربانی . عشق و صداقت بین آدمها رد و بدل نشه.....
.............................
دلم می خواد وجودم . حسم . نگاهم . کلامم ....همواره مثبت و مهرآفرین باشه .....
و چه بهتر که روزی این مهرآفرینی همراه با همراهیه همراهی مهرافزا باشه ......
دلم می خواد هرچه زودتر شرایط موجودم به شکلی بهتر و به پله ای بالاتر تغییر پیدا کنه.....
..................................................
اگه بخوام همه آرزوهامو بگم حالا حالا ها اینجا موندگارید و مشغول!
اما چه کنم که تا ـ ۵ ـ تا مجازیم به گفتن !!
وحالا دوستانی که به این بازی دعوت می شوند ....
شب رنگ .آف اسکرین. فراسوی مرزهای تنم . قلم آزاد. سکوت سنگ
هر بار كه بهار شد
پارچه سبز نذري را به باور زندگي دخيل بسته ام
......................
پارچه هايم تمام شده !
................................
نذر و باوراما هنوز هست!
........؟؟...........