تبليغاتX
لحظه ای مانند اکنون...

لحظه ای مانند اکنون...

 

دستانم پینه بست

 

از بس به ریسمان چاه آسمان آویختم و

 

باران بیرون کشیدم

 

............

 

رهایش میکنم!

 

پشت سد دلم بیش از حد آب جمع شده!

 

...................

 

مراقب ترکهای سد

 

و دست

 

باید بود!

 

...........................

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 11:16  توسط نگاه سپيد  | 

 

با تشکر از اثرانگشت و امضای عزیز در(فصل گستاخی) که منو به این بازی دعوت کردند!

..............................................

زندگی پر است ازآرزوهای رنگ و وارنگ دست یافتنی و گاه نیافتنی!........


و آغازها و آرزوها انگیزه و محرکند برای (بودن) و زندگی کردن!


این هم چند آرزو از آرزوهای سپیده! .....


آرزوی جاری بودن همیشگیه صلح . آرامش .صفا  و  وفا بین تمام آدمها .......

آرزوی اینکه هیچ هدیه ای غیر از مهربانی . عشق و صداقت بین آدمها رد و بدل نشه.....

.............................

دلم می خواد وجودم . حسم . نگاهم . کلامم ....همواره مثبت و مهرآفرین باشه .....

و چه بهتر که روزی این مهرآفرینی همراه با همراهیه همراهی مهرافزا باشه ......

دلم می خواد هرچه زودتر شرایط موجودم به شکلی بهتر و به پله ای بالاتر تغییر پیدا کنه.....

..................................................

اگه بخوام همه آرزوهامو بگم حالا حالا ها اینجا موندگارید و مشغول!

اما چه کنم که تا ـ ۵ ـ تا مجازیم به گفتن !!

وحالا دوستانی که به این بازی دعوت می شوند ....

شب رنگ .آف اسکرین. فراسوی مرزهای تنم . قلم آزاد. سکوت سنگ

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 12:37  توسط نگاه سپيد  | 

 

هر بار كه بهار شد

 

پارچه سبز نذري را به باور زندگي دخيل بسته ام

 

 ......................

 

 پارچه هايم تمام شده !

 

 ................................

 

 نذر و باوراما هنوز هست!

 

........؟؟...........

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 16:2  توسط نگاه سپيد  |