تبليغاتX
لحظه ای مانند اکنون...

لحظه ای مانند اکنون...

سوزن را برايم نخ ميكني؟

 

صبح نزديك است!....

 

نه تابي براي چشمانم  مانده و نه وقتي!!....

 

..........

 

آخر اين لباس هديه تولد " خورشيد " است!

 

..........................

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 10:36  توسط سپيده  | 

وقتي كه در خوابم

 

آسمان زير انداز من است و

 

زمين يك سقف!........

 

...............

 

فكر ميكني "خفاش" شده ام؟!!

 

.......................

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385ساعت 8:18  توسط سپيده  | 

كليد را در كفش ميگذارم.......

 

تازماني كه برگشتي ...... پشت در نماني !.........

 

غافل از اينكه

 

تونرسيده قصد رفتني دوباره ميكني!........

 

..........................

 

وانتخاب اينبارت همان كفش است!!......

 

......................

 

حالا اين من هستم كه پشت در مانده ام!!!........

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم آبان 1385ساعت 20:7  توسط سپيده  | 

            نسيمي خنك چشمان خواب زده ام را بيدار كرد

 

            و نا خواسته شاهد عشق بازي شب و روز شدم

 

                          عجيب با شكوه بود! 

 

                   ......................................

 

                            و در شگفتم!...

 

که از کدامین نگاه لقب چنین شکوهی هوای " گرگ و میش " می تواند باشد؟!......

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 22:21  توسط سپيده  | 

یه لحظه وایستا!.....

 

بيا يه بار ديگه مرور كنيم تا چيزي جا نمونه!

....................

 

 دوتا دل بزرگ و با صفا

 

چشماي زلال ومهربون

 

دستهاي محكم و پر حرارت

 

 يه بسته ريحون و يه كوله پشتي جوندار.....

....................

 

خوبه! مثل اينكه همه چي هست.....

 

فقط راه طولانيه و پر از دست انداز!...

 

"  به نظرت قلبا مونم ببريم "؟!!.....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 7:35  توسط سپيده  | 

پروانه كنار گل كاغذي بود...!!

 

.... هرصبح با بالهاي تر شده از شبنمش اورا نوازش ميكرد ....

 

.... و زيباترين ترانه ها را نثارش !......

 

و" تمام لحظه هايش را در هم نفسي با كسي سپري ميکرد كه نفسي نداشت "!....

 

واين بهترين بهانه ئ دل من بود .... كه براي او و اميد واهيش بسوزد!!

 

و گذشت.........................

 

واكنون ...

 

گلي زيبا درآغوش پروانه ای " مست و مغرور"......

 

....  در زیر بالهايي به وسعت تمام آنچه " عشق  "است..........

 

و من مسحور عطري كه در هوا موج ميزند و ميرقصد.....

 

و اين تمام  " عظمتي " است كه لمس كردم و غرقه اش هستم.........

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم آبان 1385ساعت 16:51  توسط سپيده  |