
سوزن را برايم نخ ميكني؟
صبح نزديك است!....
نه تابي براي چشمانم مانده و نه وقتي!!....
..........
آخر اين لباس هديه تولد " خورشيد " است!
..........................

سوزن را برايم نخ ميكني؟
صبح نزديك است!....
نه تابي براي چشمانم مانده و نه وقتي!!....
..........
آخر اين لباس هديه تولد " خورشيد " است!
..........................

وقتي كه در خوابم
آسمان زير انداز من است و
زمين يك سقف!........
...............
فكر ميكني "خفاش" شده ام؟!!
كليد را در كفش ميگذارم.......
تازماني كه برگشتي ...... پشت در نماني !.........
غافل از اينكه
تونرسيده قصد رفتني دوباره ميكني!........
..........................
وانتخاب اينبارت همان كفش است!!......
......................
حالا اين من هستم كه پشت در مانده ام!!!........
نسيمي خنك چشمان خواب زده ام را بيدار كرد
و نا خواسته شاهد عشق بازي شب و روز شدم
عجيب با شكوه بود!
......................................
و در شگفتم!...
یه لحظه وایستا!.....
بيا يه بار ديگه مرور كنيم تا چيزي جا نمونه!
....................
دوتا دل بزرگ و با صفا
چشماي زلال ومهربون
دستهاي محكم و پر حرارت
يه بسته ريحون و يه كوله پشتي جوندار.....
....................
خوبه! مثل اينكه همه چي هست.....
فقط راه طولانيه و پر از دست انداز!...
" به نظرت قلبا مونم ببريم "؟!!.....
پروانه كنار گل كاغذي بود...!!
.... هرصبح با بالهاي تر شده از شبنمش اورا نوازش ميكرد ....
.... و زيباترين ترانه ها را نثارش !......
و" تمام لحظه هايش را در هم نفسي با كسي سپري ميکرد كه نفسي نداشت "!....
واين بهترين بهانه ئ دل من بود .... كه براي او و اميد واهيش بسوزد!!
و گذشت.........................
واكنون ...
گلي زيبا درآغوش پروانه ای " مست و مغرور"......
.... در زیر بالهايي به وسعت تمام آنچه " عشق "است..........
و من مسحور عطري كه در هوا موج ميزند و ميرقصد.....
و اين تمام " عظمتي " است كه لمس كردم و غرقه اش هستم.........