تبليغاتX
لحظه ای مانند اکنون...

لحظه ای مانند اکنون...

ديگه از دست تو خندم ميگيره...

 

اصلا نميشه پيش بيني كرد كه تو سر تو چي ميگذره رفيق....اصلا!!

 

تا آدم مياد باهات  انس بگيره و دو كلمه با آرامش حرف بزنه ...

 

 يهو ميگي : چند لحظه ببخشيد!..... تا شما چاييتونو بخوريد من برميگردم....!!!

 

بعدشم با لبخنديكه " نميدونم اسمشو موذيانه بذارم يا از سر لطف "!..

 

بلند ميشي و از اتاق ميري بيرون................................

 

وبعد ازچند دقيقه كه من هنوز مست چاي لب سوزوگرمي وجود تو!...

 

.....يعني همون رفيق جديدم هستم !!.......

 

درو باز ميكني ومياي تو....و بازهم مثل هميشه منو شوكه ميكني!!!!.....

 

تا ميام دهن باز كنم  كه بگم ....... : " ببخشيد شما "!!!؟؟؟......

 

با لبخند يكه " نميدونم اسمشو موذيانه بذ ارم يا از سر لطف "!....

 

ميگي :...نگران نباش من " همونم "....!

 

فقط يه دستي به سرو روم كشيدم.....نگران نباش...همونم...خود خودش !!!!!

 

و دوباره من ميمونم و يه چهره جديد و ناآشنا....!!

 

و باز كلي زمان نيازه....

 

 زماني  كه مدت اون " يا به اندازه گذشت يه قرنه يا به اندازه بازوبسته شدن

 

 بالهاي  خروسي كه داره خودشو براي آواز دم صبح آماده ميكنه !....

 

......" البته زياد هم فرق نداره"!!...........

 

ولي خلاصه اين زمان نيازه .....تا با تو و قيافه جديدت آشنا بشم!!!

 

يعني خيال كنم كه آشنا شدم!......." يه خيال كودكانه و خام"...!!


.....تا باز تكرار بشه.... " همون بازي قديمي ومكرر"...................

 

و اين تنها بازي هستش كه سن وسال نميشناسه!....

 

از وقتي چشمتو باز كني و قدم مبارك به كره مبارك زمين بزاري.....

 

 تا زماني كه پلكتو براي يه سفرمبارك به ديار مبارك باقي ببندي ....

 

.......مشغولت ميكنه!!!.......

 

ولي خودمونيم....!....

 

 يه جورايي داره ازت خوشم مياد رفيق!..داره ازت خوشم مياد " زندگي"..!!!

 

بازي جالب و سرگرم كننده اي داري......!

 

بازي كه مخصوص خودته.....خود خودت.........." بازي زندگي "...!!...

 

..................................

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 22:57  توسط نگاه سپيد  | 

بيست وهفتم مهر ....ساعت 9 صبح

 

و امروزفرصت آغازشدن دوباره ايست براي من

 

تكرار دوباره روزيست كه در آن ديدگانم به دنياي زمين باز شد...

 

به اينجا !!.... به همانجايي كه در قاموسمان گذر از آن مقدر شده ....

 

و من آمدم و تو نيز ....

 

بدون اينكه بدانيم....يا بخواهيم !!

 

ولي آمديم .... هستيم و خواهيم بود ....

 

تا كي؟! ... نمي دانم!!!

 

و اينك اين من..." سپيده "

 

با تمام آنچه هستم و توانستم....!!

 

اين منم.... با روحي كه تمام تلاشم براي هرچه بيشتر زيبا شدنش بوده و هست...

 

براي رشدش..!!

 

با دلي كه بارها و بارها خانه تكاني شده

 

از هرآنچه در نظرم اضافي و سياهي امده !

 

ومي خواهم اعتراف كنم.... به همه آزارهايي كه از من ديده...

 

به نا مهربانيهايي كه از من كشيده...

 

اما لحظه اي نيز تنهايم نگذاشته....با من آمده!!...

 

با تمام ضعفهايم ... و تمام تواناييهايم....

 

دارم از سپيده اي ميگويم

 

كه همواره خواسته تا بداند... كجاست...چه مي خواهد.... و قصد كجا را دارد!!

 

"سرگشته نيست"....

 

.....اما سوالاتش  زياد است.....!!

 

و امروز فرصت دوباره ايست....

 

مي خواهم آغاز شوم ... براي زيباتر شدن ... بهتر شدن ... آرام تر شدن....

 



 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 0:7  توسط نگاه سپيد  | 

بار سنگين است .... آزار م مي دهد....

 

پاها يم به مور مور افتاده......

 

خسته ام....

 

می خواهم سهم بار تو را به تو باز گردانم!!......

 

تو ديگر ميتواني!.....مي شناسي! ... و ميداني!......

 

خيالم از جانب تو ديگر راحت است...

 

پس بگير ...اين سهم تو....

 

من مي روم .... با سهم بار خودم....

 

شايد زماني كسي بار مرا نيز چند گامي برايم آورد...!!...

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 16:20  توسط نگاه سپيد  | 

من : يه چيزي بگم؟!!

او : بگو!چي!؟

من : امروز تو طبقه اول آسمون بودم!!

او : امروز؟..امروز مگه تو كلاس نداشتي؟

من : چرا خب!!حالا صداشو در نيار!.. حسش نبود ...نرفتم!!
او : خب...گفتي كجا بودي؟!!!!

من : طبقه اول...اول آسمون!!
او : دختر تو اونجا چيكار مي كردي؟!!

من : همينطوري!!...داشتم ميرفتم كلاس...يهو وسط خيابون دو تا پا يه ديدم!!

او : پايه؟!؟!؟

من : خب اره!! دو تا پايه يه نردبون!!! ....شوكه شدمو سريع دورو بريامو نگاه كردم....

........اما!!همه چي عادي بود...انگار نه انگار!!!

او : عجب!!...خب؟!

من : هيچي ديگه !!حسابي وسوسه شدم!!...بعدشم رفتم!! رفتم ازش بالا!
او : از دست تو!!!

من : آره...رفتم و رفتم ...تا اينكه يهو باد تندي اومد...منم چشامو بستمو محكم به نردبون چسبيدم!!

او : اخه چي بهت بگم...اخرش با اين كارات ...اصلا من ديگه هيچي نميگم!!!
من : وقتي باد قطع شد ...چشامو باز كردم....همه جا پر ابر ....سفيد سفيد.....يه لحظه سردم شد!!

نميدونستم چي كار كنم....نردبون بازم  ادامه داشت ...ولي راستش هل برم داشته بود!!!

تو همين هل و ولا بودم كه يهو از يه جايي كه نمي دونم كجا بود!! يه صدا اومد كه ميگفت : "طبقه اول"!!!
عين تو آسانسور ا...!!!!...... خدايا حالا چيكار كنم!؟!...عجب كاري شدا!!!!......
"پياده شدم"!!!.....اونم با هزار ترس و لرز .....

او : پياده شدي....رو ابرا! ؟؟
من : آره!! باورت مي شه؟!...خودمم باورم نميشد...اما من رو ابرا بودم ...حتي روشون راه رفتم!!!!
او:خداييش باورم نميشه!!
من : ميدونستم!!واسه همين برات از اونجا سوغاتي آوردم!!
او : سوغاتي؟!!چي؟!؟

من : يه مشت ابر.....بيا!!....مال تو......يه مشت از ابر سفيد و خنك.....

او : خيلي بيمزه اي!!...تو دستت كه چيزي نيست...

من : يعني چي؟!!....پس اينا چيه؟!

او : تو هم شوخيت گرفته ها...اين وقته شبي.. بي خوابي زده به سرت و ديوار مارو كوتاه پيدا كردي!!!؟

من : چي ميگي ؟!!.....من اينا رو واسه تو آوردم!!!حالا چي كارشون كنم پس؟!

او : من چه ميدونم؟!...بزارش رو تاقچه واسه يادگاري!!!....

من : لا اقل يكم آينده نگر باش!! اگه يه روز  بياي سراغمو بگي " داغ كردم "... يه تيكه ابر داري بهم بدي  ديگه خبري نيستا!......

او : من رفتم بخوابم!!!!

من : از ما گفتن!....................

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مهر 1385ساعت 23:53  توسط نگاه سپيد  | 

يادت هست؟!...عجب روزي بود!!

 كه از آسمان" انار" ميباريد و از درخت " باران"!!!

 

با شعف تمام اغوشها به سمت آسمان باز بود!!

 

وبعد بغل بغل انار ها را زير درخت باران مي شستيم!

 

سر از پا نمي شناختيم....مگر نه؟!...

 

و جمع كرديم و جمع كرديم هرچه در توان داشتيم....... توشه اي از انارسرخ..........

 

وقتي باران انار تمام شد ...هنوز زير درخت باران صف بود!!

 

و تو جلوي من بودي....وبعد از شستن همه انارهايت... در حال رد شدن از كنارم ......

 

دست در سبد ت بردي و" يك انار به طرف من گرفتي"!!!!

 

و من با حيرت نگاهي به دست تو و توشه  پر خودم انداختم!!!

 

تو لبخند زدي و انار را در آغوشم  بر روي همه انارها نهادي و

 

گفتي:   " اين هم براي تو!!!"........

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مهر 1385ساعت 20:59  توسط نگاه سپيد  | 

لحظات التهاب و تعليق....لحظات تبديل.....

 

مي داني كدام لحظات را مي گويم؟!.....حتما مي داني.....

 

همان لحظات كه دوست داري در مكاني بدون هيچ نشان آشنايي...سرت را به سمت آسمان بگيري

 

و با تمام وجود فرياد بزني ....

 

همان لحظات كه دوست داري در دشت سبز و آرام دراز بكشي و چشمانت ر ا  ببندي و

 

 دستانت را باز كني تا هر انچه بايد با چشم دل ببيني و هر آنچه باید لمس کنی....!!

 

همان لحظات كه دوست داري به هركه در خيابان ميرسي لبخند بزني و بگويي "سلام.....خدا مهربان است!!"

 

و خودت ميداني تكرار اين جمله براي " يقين و آرامش دل خودت است"!!

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مهر 1385ساعت 1:23  توسط نگاه سپيد  | 

 

 

 

بذر ايمان... بذر كفر...

 

بذر صداقت... بذر دروغ ...

 

بذر عشق ... بذر نفرت...

 

همه يكرنگند و يك شكل!

 

....و چه بد ميشود...اگر براي تزئين باغچه دلمان به اشتباه

 

به هواي ايمان دست به سمت كفر.... و به هواي صداقت دست به  سمت دروغ ...

 

و به هواي عشق دست به سمت نفرت ببريم!!....

 

كه اگر اينگونه شد ... بهار سال بعد ...زماني كه باغچه به بار نشست...

 

"نه از دست تو ...و نه از دست من ...هيچ كاري بر نمي ايد"!!!!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 10:49  توسط نگاه سپيد  | 

شاخه شاخه غنچه هاي سرخ افكارم را به رود مي سپارم...

 

رود شفاف است و خروشان...عز مي راسخ در حركت او موج مي زند....

 

او حتما مي داند "مقصد" كجاست!..كه اينگونه با اطمينان در حركت است ...بايد هم اينگونه باشد!...

 

هرچه باشد او از جايي نزديكتر به "خورشيد" آغاز شده است!

 

حركت او نشان از آگاهي ميدهد...آگاهي از " هدف " و " توانايي" خويش...

 

و من نيز به اين اطمينان او" اعتماد" مي كنم و "ميسپارم"!...

 

رود رنگي تازه به خود ميگيرد...خروشي نو مي يابد...

 

گويي امواج قدمهاي سرخ نورسيده را به يكديگر تبريك مي گويند...

 

رود مملو از روياست....."روياي آناني كه به او اعتماد دارند و خورشيد را مي شناسند"......

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مهر 1385ساعت 21:28  توسط نگاه سپيد  |